تبليغاتX
تنهام....
الان ساعت 2 نيمه شبه ولي من اصلا خوابم نميبره البته يک دليلش خواب بعدازظهر بود که تا ساعت 6:30 خوابيدم. باز بيحوصلگي و سردرگمي سراغم اومده باز احساس پوچي ميکنم و دلآزرده ام . تنهايي بدجوري اذيتم ميکنه

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 2:24 توسط تنها |

1388/6/7

ديروز يك خبر خوب شنيدم صادق رفته براي دختر عمش خواستگاري.

فقط نميدونم چرا من زياد ناراحت نشدم خوشبختانه آخه فكر ميكردم به محض شنيدن چنين خبري ناراحت بشم و سب خوابم نبره اما خوشبختانه اينطوري نشد و الان هم اصلا از اين موضوع ناراحت نيستم

ديروز با مونا بعد از مدتها چت كردم اولش خيلي خوب بود اون مدام از نامزدش سينا صحبت ميكرد اما وقتي بهش گفتم كه دوستيمو با صادق تموم كردم شكلك خنده برام فرستاد بهم بر خورد اولش به روي خودم نياوردم اما بعد از اينكه يكبار off شدم دوباره on  شدم و بهش گفتم كه اصلا خوشم نيومد از اين كارت . خوبه خودش هم همين وضعيت منو داشت و از كسي كه خيلي دوست داشت جدا شد چقدر من تو اون موقعيت بحراني كه خيلي ناراحت بود دلداريش ميدادم خوب ديگه از قديم گفتن گهي پشت به زين و گهي زين به پشت .

قرار بود معصومه هم به خواستگارش جواب مثبت بده اما نميدونم چرا خبر نداد كه چيكار كرد و كي مراسم عقدكنونش هست ايشالا كه خوشبخت بشه چون خيلي دوستش دارم.

1388/6/8

امروز كارم رو با واريز پول براي امتحان رانندگي شروع كردم البته چون فقط بانك ملي تو دانشگاه هست من حساب ملي رو واريز كردم و حساب بانك ملت رو نسرين واريز ميكنه .

ديشب كلي چت كردم هم تو ياهو و هم چت روم . انگار همه مردن براي اذيت كردن ولي من ديگه برام مهم نيست با يك نفر به نام قاسم كه ميگفت هم سن منه آشنا شدم ، بعد از  چت كردن هم كلي به هم اس ام اس  داديم كه حسابي هم وقتمو گرفت و باعث شد كه دير بخوابم و هم كلي از شار‍‍ژم كم كرد ولي خوبه ديگه

سحري پا شدن رو خيلي دوست دارم هرچند بايد از خواب ناز بيدار بشيم اما دور هم جمع شدن اون موقع صبح دور يك ميز خيلي باحاله . بايد از اين فرصتها به خوبي استفاده كنيم چون من پارسال پيش مامان و بقيه بودم اما امسال جدا و به دور از اونها . مثل اينكه يكم ادبي شد صحبت كردنم .

از همه جالبتر اين هست كه علي هم روزه ميگيره اون كه بعد از مدتها  و بعد از سالها روزه ميگيره خيلي برامون رويايي شده بخصوص براي نسرين كه حتما كيف ميكنه از اينكه شوهرش خدايي رفتار ميكنه .

ديشب يك خواب عجيب و غريب ديدم : خواب ديدم كه من و علي آقا رفتيم بازار موقع برگشتن از مغازه، ماشين پرايدشون خرد و خاكشير به قول معروف شده طوري كه فقط يك پلاك ازش مونده بود . و جالبتر اينكه علي خودش اصلا ناراحت نبود چون يكي ديگه به ماشين زده و ميتونست خسارت بگيره ولي من و نسرين كه بعد بهش گفتيم خيلي گريه كرديم . اميدوارم كه اين خواب خير باشه و هرچي هست خير و بركت براشون باشه .

 

1388/6/11

امروز زودتر از همه كاركنان قسمت امور دانشجويي سركار حاضر شدم براي همين مجبور شدم چند دقيقه اي پشت در اتاق منتظر بمونم تا اينكه بالاخره آقاي جاني اومد به خاطر ماه رمضون شروع به كار ساعت 8:30 شده كه بعضي كاركنان ديرتر از اين ساعت سر كار حاضر ميشن به قول مسئول دفتر آقاي شعباني مطمئن باشين كه ساعت اعلامي از سوي رئيس دانشگاه 9 هست ولي به ما 8:30 گفتن .

اين روزها دانشگاه خيلي خلوته و از دانشجويايي كه براي ترم جديد دانشگاه رو شلوغ ميكنن خبري نيست

خوانند فرشتگان مكرر صلوات                      چون هست زهر ذكر نكوتر صلوات

توحيد و نبوت و امامت هر سه                     چون درنگري جمع بود در صلوات

دنيا به كسي خط اماني نسپرد                     هر كس كهبزاد عاقبت خواهد مرد

آن سنگ كه نام نامي او اجل است    بر شيشه عمر هر كسي خواهد خورد

 

داني كه چرا خدا ترا داده دودست     من معتقدم كه اندر آن سر ّي هست

يك دست به كار خويش پردازي                   با دست ديگر ز ديگران گيري دست

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 13:53 توسط تنها |

چند ماهي گذشته خيلي اتفاقات برام پيش اومد که همشون رو بايد به موقع ميومدم و تعريف ميکردم ولي خب وقت نشد بيام اينجا. خلاصه وقايع:

1-      کار گرفتم تو قسمت امور دانشجويي دانشگاه ( هرچند که حقوق رو به صورت کسر از شهريه پرداخت ميکنن که خيلي برام ضد حال بود )

2-      نسرين و علي ماشين خريدن (کلي خوش به حال من شده)

3-   من و نسرين امتحان آئين رو قبول شديم البته من بار اول و نسرين باردوم

4-   علي و فاطمه و اميرعلي به خونه خودشون رفتن

5-   جواد ازدواج کرد (بيخبر بدون اينکه حتي به داييهاش گفته باشن-از مامانش بدم اومده از بس اين زن..... - جواد برادر متنفرترين آدم تو زندگيمه )

خوب فکر کنم همين قدر کافي باشه بايد نماز بخونم اگه شد دوباره آخر شب ميام و کامل ميکنم


+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 13:58 توسط تنها |

اومدم بعد از مدتها دوري از اين وبلاگ. البته وبلاگ اصليم رو آپ کردم دست و پا شکسته ولي خوب وقت نکردم به اين وبلاگ برسم .

اين مدت خيلي اتفاقها برام افتاد که خيلي هم مهم و اساسي بودن . آخرين باري که آپ کردم 13 آبان 87 بود و الان 88/2/15 هست .بعد از اون اتفاقي که در مورد احساساتم پيش اومد تصميم گرفتم که درسم رو ادامه بدم و از شرکت سوخت هم استعفا دادم . با اينکه دودلي مطلق براي اين کار داشتم اما کارم رو عملي کردم و رئيس شرکت هم از اونجايي که خودش رو بي سلاح ديده بود که کارهاش عقب ميموند براي همين 3ماه حقوق من رو نگه داشت و بهم نداد. من اول خيلي ناراحت بودم و تصميم گرفته بودم به هر قيمتي شده حقوقم رو بگيرم اما وقتي دانشگاه براي کارشناسي تو بجنورد قبول شدم از عهده کار برنيومدم چون تو بجنورد کار تو شرکت نمايشگاهي پيدا کردم و بايد براي پيگيري کار گرگان بايد مدام مرخصي مي گرفتم براي همين منصرف از حق و حقوقم شدم . در واقع از خيرش گذشتم

کار جديد جالب بود براي برگزاري نمايشگاه بايد به شهرهاي مختلف سفر مي کرديم و مقام صداي نمايشگاه را هم تجربه کردم يعني يک جورايي شده بودم نفس نمايشگاه . طوري که بازرسان کنترل کيفيت که از تهران اومده بودن از نوع برگزاري نمايشگاه خوششون اومده بود و از ما فيلمبرداري کردن تا به مسئولين تهراني نشون بدن از همه بيشتر تاکيدشون روي نحوه اجراي من بود (بسه ديگه زياد از خودم تعريف کردم )

براي سال تحويل تنها رفتم گرگان. 13 روز عيد رو گرگان بودم 5 روز اول رو با محبتهاي محمد پشت سر گذاشتيم و البته آشتي کردن فرشته هم دليل بر خوش بودن اين چند روز شد . بعد از رفتن اونها نسرين و الهام و بعد هم اکبر آقا و مريم خانوم و شقايق اومدن که کلي اين ور و اون ور رفتيم و خلاصه خوش کذرونديم

 روز 13 بدر که رفتيم جنگل النگ دره ساعت 2 با ماشين اکبر آقا به همراه مامان برگشتيم بجنورد . فکر کنين اکبر آقا و مامان جلو بودن ، من-نسرين-مريم خانوم-شقايق و الهام صدنلي عقب ماشين نشستيم براي اينکه جا بشيم هممون مجبور بوديم مچاله بشيم اما با خنده و شوخي اين راه سخت و طولاني به پايان رسيد .

مامان براي تسليت گويي فوت پسرخالشون به همراه خاله به روستا رفتن . شب روز بعد شام خونه اکبرآقا دعوت بوديم که خاله هم اومد البته اول مي گفت که سرش درد ميکنه به خاطر باروني که تو روستا اومده بود . اما مامان مي گفت که بارون اونقدر هم شديد نبود . خلاصه خاله اومد و خيلي خوب و خوش شام خورديم . مريم خانوم به مامان و خاله که مادرشوهرش ميشد به هر کدوم يک روسري هديه داد که مامان شوخي کرد و گفت هر کدوم به من اومد مال من اون يکي مال تو . خاله هم بيچاره هيچ حرفي نزد و قبول کرد .

موقع رسوندن خاله به خونش مامان هم از ماشين پياده شد و گفت که مي خوام امشب رو پيش خواهرم بخوابم .

خاله هم با خنده گفت که فردا همتون بياين خونه من براي شام . شب بعد دخترخاله اينها هم بودن (راستي نگفتم که من بعد از اون ماجراي جدايي ديگه حتي بهش نگاه نکردم تا اينکه بخوام سلام بگم و اصلا بهش توجهي نکردم اون چند باري مي خواست که باهام حرف بزنه و مدام تيکه مي نداخت اما من اصلا توجهي نکردم)

شب وقتي همه نشسته بوديم قبل از شام : مامان و خاله از قديم و دوران بچگيشون شروع به تعريف کردن . نسرين که گوشي N95  خريده بود و تو گرگان هم کلي از بيرون رفتنامون فيلمبرداري کرده بود به فکرم افتاد که از خاله و مامان موقع حرف زدن فيلمبرداري کنم . مامان تصميم گرفته بود فردا صبح بره گرگان ، دخترخاله براي شام فردا شب دعوتش کرد ولي مامان قبول نمي کرد. موقع برگشتن به خونه نسرين که اکبرآقا ما رو مي رسوند به مامان گفت: فرداشب هم باشيد شام آبجي(دخترخاله) رو زير سايه شما بخوريم . همه از اين حرفش خنديديم . روز بعد مامان به تاکيد علي آقا (باباي الهام) موند براي همين به دخترخاله خبر داديم که محياي شام باشه .

وقتي شب همه رفتيم خبري از خالهتا ساعت 9 نشد به گفته حسن آقا از ساعت 9 صبح بيرون رفته و تا حالا  نيومده . مامان و علي آقا رفتن بيمارستان ها تا شايد پيداش کنن تا اون موقع نمي دونستيم که ديشب آخرين شب زندگي خاله بوده . بعد از يک ساعت خبر دادن خاله تو سردخونه است و نيم ساعت قبل تو بيمارستان امام رضا فوت کرده .

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:56 توسط تنها |

من میگم آخه اگه نمیشه پس چرا .....؟؟؟؟؟

تنها شدم باز مثل پارسال همین موقع. پارسال نت آن لاین داشتم و سرم رو با هم کار و هم با چت کردن با مونا و هم گشت و گذار تو نت مشغول میکردم ولی الان باید درس بخونم اما حوصله درس خوندن ندارم. الان همه کارهام رو کردم و کتاب رو جلوم گذاشتم اما بازم گفتم ولش کن زمین هم تست نمیزنم مثل ریاضی و فیزیک. میدونم قبول نمیشم. دیگه بجنورد رفتن هم برام بیمعنی شده با اینکه فقط 3 یا 4بار بود که بجنورد رو با یاد اون میرفتم اما قبلا اگه میدیدمش ناراحت نمیشدم ولی الان دیگه اصلا دوست ندارم با این وضعین ببینمش. خدایا اگه من .... اونوقت دق میکنم اون بخواد ازدواج کنه دق میکنم تو عروسیش نمیدونم باید برم یا نه وای خدای من فکرش رو هم نمیتونم بکنم اگه باهاش سرد برخورد کردم به همین خاطر بود که اگه ادامه پیدا نکنه اونوقت نمیتونم جایی که اون هست باشم. خیلی نامرده خیلی که راحت ازمن گذشت

نفرین نمیکنم چون نمیخوام به دردسر بیفته ولی ارزو میکنم که من زود زود بمیرم تا من سختی نکشم

کاش هرگز این وضعیت پیش نمیومد خدایا بارها ازت خواستم اگه نمیشه ولش کن چرا پس؟؟؟؟؟

عمری رو به یادش سپری کردم اما بقیه عمرم رو باید با یاد این رابطه بی سرانجام سپری کنم

میگفت: میتونستی این رابطه رو گرمترش کنی اما میدونم آدمی نبود که بشه بهش اعتماد کرد پس بهترین کار رو کردم و رو حرفم وایسادم با اینکه عذاب ر برای خودم خریدم اما بهتره از اون عذابی هست که میخواست...... اون موقع دیگه اصلا نباید بجنورد میرفتم

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 13:45 توسط تنها |

من باید چی کار کنم تا از این زندگی خلاصی پیدا کنم؟ هر چی دعا میکنم هیچ فایده نداره هر چی میگم خدایا منو از این دنیا ببر اصلا فایده نداره تو ماه رمضون همه دعام این بود که من بمیرم اما خدا اصلا توجه نمیکنه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ دیگه خسته شدم تحمل زندگی تو این دنیا رو ندارم دلم میخواد بمیرم بمیرم بمیرم بمیرم بمیرم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 11:14 توسط تنها |

دیشب دل پری داشتم. میخواستم فریاد بزنم ولی نمیشد برای اینکه دلم آروزم بشه هدفون گوشیم رو تو گوشم گذاشتم و با صدای بلند به آهنگهای گوشیم گوش دادم. اشکام سرازیر شدن و تونستن یکم از اون حس غریبم رو جواب بدن اما نتونست مشکلم رو حل کنن. ای کاش ......
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 10:59 توسط تنها |

امروز روز دیگه ای بود برام. از صبح که بیدار شدم برای خوردن سحری تا الان که میخوام خونه برای افطاری.
سحر با خوندن درس و اون ماجرای روشن بودن لامپ اتاق و مزاحمتی که برای رویا پیش میومد که میگفت: لامپ رو خاموش کنین.من و مریم بعد از نماز و قرآن مشغول درس خوندن شدیم. ساعت 9 هم که برای کار شرکت رفتم مخابرات که اونجا با برخورد خیلی مهربون آقای گرزین مسئول برنامه ریزی مخابرات روبرو شدم آخه بدون اینکه وقت قبلی ازش بگیرم وارد اتاقش شدم البته ناخواسته بود اما خیلی مهربون پذیرا شد و قبول کرد تا کار من رو راه بندازه. اومدم شرکت آريالای حمیدی فرد اومده بود تا قطعاتی رو که دستش مونده بود بهم تحویل بده اما بازم فلش رو بهم نداد میگفت: روی فلش اطلاعاتی دارم که فردا بعد از ذخیره کردنشون برات میفرستم.
مراجعین مختلف و تماس گیرندگان در مورد کار بازاریابی که مجبور شدم به دهها نفر توضیح بدم که نیرو برای چه کاری میخوایم. کار یک دوستگاه رو با خانم امید (دفتر تهران) درست کردیم که اشتباه از خود تهران بود مثل 5شنبه که بعد از کلی فک زدن فهمیدن شبکه اشتباه داره.
مونا امروز استعفا داد البته اون کار همیشگیشه رئیس شرکت هم این رو میدونه اما فکر کنم این دفعه دیگه جدیه. آخه از صبح نرفت شرکت و ساعت 12 رفت که تسویه حساب کنه.امیدوارم برگرده چون دوستش دارم.
شروع کردم به درس خوندن اونم ادبیات. کلی گلوم خشک شد آخه عادت دارم درس رو با صدای بلند بخونم تا بهتر یادم بمونه همین باعث شد گلوم حسابی درد بگیره البته نه اونقدر بلند که به هفت تا کوچه برسه ها.
روز خوبی بود خدا رو شکر اما کاش بهتر از این بود چون هنوز که هنوزه به آروزی اصلیم نرسیدم.
خدایا آروزی آروزمندان رو براورده کن.
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 18:44 توسط تنها |

 87/6/13
چند وقته که مدام بهم اس ام اس میده و یا زنگ میزنه که خواهشن بذار با هم آشنا بشیم. اما از اونجایی که دوست نداشتم برای همین جوابهای سر بالا بهش میدادم. حتی یکبار وقتی زنگ زد خیلی با عصبانیت باهاش حرف زدم و گفتم: تمومش کنین. به مدت نبود اما باز دوباره شروع کرد. به خواهرم گفتم که دارم اذیت میشم. گفت: خوب چه اشکال داره ببین چه جور آدمیه. شاید خیلی بهتر باشه. خوب خیلی با سردی جواب اس ام اس ها و تلفن هاش رو دادم جوری که بهم گفت: طوری باهام صحبت میکنین که انگار دوست دارین هر چی زودتر تموم بشه. گفتم: من دوست دارم همه چیز سنتی باشه اگه مایل بودین بیاین وگرنه شرمنده. اما در جوابم گفت: من باید از همه لحاظ شمارو بشناسم و شما هم منو بشناسین.
برای همین بهش گفتم: اصلا شما که منو ندیدین پس یه قرار بذار تا همو ببینیم اگه خواستین بعد....
دو روز تلفنی در مورد خصوصیاتش حرف زد و منم دست و پا شکسته جواب میدادم. دیروز دیگه بهش گفتم: بهتره که امروز بیاین. برای ساعت 4 قرار گذاشتیم تا بعد از تموم شدن ساعت کاریم بیاد دنبالم.
من زودتر از اون منتظرش بودم. با یک ماشین پژو بژ اومد در صورتی که گفته بود: 2تا ماشین سورن و پراید دارم.
از قرار معلوم خیلی پولدار هستن. اونطور که میگفت: یه جایگاه، کارخانه سوسیس و کالباس و چندین دهنه مغازه و چند تا آپارتمان تو بهترین خیابون گرگان دارن. خودشون تو یک آپارتمان که متعلق به خودشون هست و تموم واحدها رو پدرش به نام بچه ها کرده زندگی میکنن. طوری که هر فرزند خانواده چه ازدواج کرده باشه و چه مجرد تو یک واحد زندگی میکنه. خودش هم که مجرده تو یک واحد زندگی میکنه و برای خوردن غذا میره واحد مامانش. میخواد علاوه بر کار جایگاه یک مغازه فروش فرش هم باز کنه. خلاصه پولشون از پارو بالا میره.
ساعت 4 آفتابی بود و من عینک زده بودم اونم عینک آفتابی زده بود. وقتی سوار ماشین شدم عینکم رو برداشتم تا اون بهتر منو ببینه چند دقیقه ای بدون عینک بودم اما از اونجایی که آفتاب بود دوباره عینکم رو زدم. ازش خواستم منو تا خونه برسونه. تو راه کمی حرف زدیم و من رفتم خونه. بهم اس ام اس داد که من نتونستم قیافت رو ببینم. منم گفتم: من باید چی کار کنم. خوب میدیدی.
اگه اینارو برای صادق تعریف کنم که چنین کسی داره ازم خواستگاری میکنه خیلی راحت میگه: خوشبخت بشین. واقعا از این حرفش دلم به درد میاد. من میخوام بهش بگم که من تو رو خیلی دوست دارم اما غرورم اجازه نمیده. از روز اولی که عاظفه عشق در من به وجود اومد به صادق فکر کردم و بس اما اون تو آسمون دیگه ای پرواز کرد و حالا هم که به من رسیده بازم میخواد به سمت دیگه ای پرواز کنه.

خدایا چنان کن سرانجام کار
که تو خوشنود باشی و ما رستگار
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 10:55 توسط تنها |

دارم درس میخونم برای کارشناسی. فکرش رو کنین من بعد از 5سال و 5ماه دارم درس میخونم. درس خوندن رو دوست دارم ولی از اونجایی که این مطالب با اینکه دروس دانشگاهیم بوده ولی برام بعد از 5سال تازگی داره.
خلاصه که الان باید بشینم درس بخونم ولی دارم یا چت میکنم یا وبلاگمهارو آپ میکنم. مطمئن شدم که من رتبه اول رو از آخر میارم.
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 14:39 توسط تنها |